دلم را ... گره می زند به تنهائی ! کجاست سهم دست هایت ؟! به تو دل می بنند... و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است....! خودت بگو "خیانت" میکردی یا "عدالت"؟!؟؟ آدم ها می آیند زیر سایه آرامش بخش ات درد دل میکنند... می گریند... و زخمی به یادگار بر قلبت می نهند و میروند...! و تو هر روز تلاش میکنی که در خاطرت بمانم چه بلاتکلیفند خاطراتمان!!! به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم خدایا میشود استعفا دهم؟! کم آورده ام.................. و من همچنان میروم ولی تردید مرا زجر میدهد نمیدانم ای خیسی اشکهای توست یا خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟!! بیائید زندگی کنیم ، تجربه را تجربه نکنیم ، زندگی را هم تجربه نکــنیم ، از خاطره ها زندگی نســازیم ، زندگی را هـم خاطره نکــنیم ، در رویا های ناتمام خود سیر نکنیم ، زنده باشــیم و زندگی کــنیم ، شاد باشیم و شادی بیافرینیم ، غربت را در قربت دور بینــدازیم ، تا زندگیمان رنگ زندگی و زنده بودن به خود بگیرد . قدر داشته ها یمان را بدانیم و افسوس نداشته ها را نخوریم ، که بی ثمر است . به رویاها تکیه نکنیم چرا که تنه ای پوسیده است و تهی که برزمینمان می زند . به خودمان تکیه کنیم که گاهی محکمتر از خویش خویشتن نیست . ۱-بغض هایم دیگر رنگ واژه به خود نمی گیرد ۳-مـدت هـاسـت مجـازی می خنـدیـم ... ميگم يه بسته دستمال كاغذي بده. ميگه ميخواي نرم باشه؟ پ نه پ باهاشون ميخوام ديواراي خونمونو سمباده بكشم. به دوستم ميگم امشب قراره با سيما شام بريم بيرون. ميگه: سيما دوستت؟ ميگم: پ نه پ سيماي جمهوري اسلامي. با ۱۲۰ تا سرعت دارم ميرم سمت دستشويي داداشم ميگه دستشويي داري؟ گفتم پ نه پ ميگ ميگ. پليس كارتو گواهينامه خواست دادم ميگه خودتي؟ پ نه پ عكس نداشتم عكس از پسر همسايمون قرض گرفتم. زن به شوهرش ميگه تو هيچوقت منو دوست داشتن؟ مرد يه نگاهي به پنج تا بچه هاشون كرد و گفت: پ نه پ اين كره خرا رو از تو گوگل دانلود كرديم. به بلال ميگن: تو بلال حبشي هستي؟ ميگه: پ نه پ "ذرت مكزيكي" هستم. دفتم صندلي بخدم واسه كامپيوتر يارو گفت: راحت باشه؟ پ نه پ خار داشته باشه. داشتم چايي ميخوردم رفيقم يه مگس زد صاف افتاد توي چايي. گفت: آخ افتاد تو چاييت؟!! گفتم پ نه پ خودش پريد اينتو غسل كنه. دلتنگـــِ کودکیــــــــَمـــ... بخشي از نامه نادر ابراهيمي به همسرش(داستان نويس معاصر) همسفر! در اين راه طولاني كه ما بي خبريم و چون باد مي گذرد، بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند. خواهش مي كنم! مخواه كه يكي شويم،مطلقا" مخواه كه هر چه تو دوست داري،من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دار، به همان گونه مورد دوست داشتن تو باشد. مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم. يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را و يك شيوه نگاه كردن را. مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه مان يكي و روياهايمان يكي. همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا" به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست. و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است. عزيز من! دو نفر كه عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است،واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند. اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت: كه يا عاشق زائد است يا معشوق، و يكي كافي است. عشق، از خودخواهي ها و خودپسندي ها گذشتن است. اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست. من از عشق زميني حرف مي زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو ونابود شدن يكي در ديگري. عزيز من! اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد. بگذار در همين وحدت مستقل باشيم.بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم. بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد. بگذار صبورانه و مهربندانه در باب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم، اما نخواه كه بحث، مارا به نقطه مطلق واحدي برساند. بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل. اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست. سخن از ذره ذره واقعيت ها و حقيقت هاي عيني و جار يزندگي است. بيا بحث كنيم. بيا تا معلوماتمان را تاخت بزنيم. بيا كلنجار برويم. اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم. بيا حتي اختلاف هاي اساسي واصولي زندگيمان را، در بسياري زمينه ها تا آنجا كه حس مي كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم. من و تو حق داريم در برابر هم قد علم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم. بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم. بیان نداریم .... بیان نداریم .
به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را بخوانید و شخصیت خودتان را محک بزنید. . . . . . . . . . . . . 1. آبی تیره: دارای شخصیتی پیچیده. پنج تاپسر پولاشو نو می زلرن رو هم یه تاکسی میخرن بعد از مدتی ور شکست میشن دختر های گل میدونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا رو شکر عقل نیست که ......................این جا سانسور شده با عرض پوزش فراوان ۱ـ۲هفته ای نیستم وآپ نمیکنم. با اجازتون دارم میرم مسافرت نتیجه اخلاقی : ما خانم ها خیلی باهوشیم. ایول به خودمون بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم،
در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتی بر لب آن جوی نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام ... يادم آيد تو به من گفتی لحظه ای چند بر اين آب نظر کن آب، آيئنه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ... يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم پای در دامن اندوه کشيدم نگسستم، نرميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی از آن کوچه گذر هم بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم "پری" سلام به همه دوستان سلاااااااااااااااااااااااام به همه دوستان بلاخره این کنکورم تموم شد ولی واسه من که فرقی نکرد دوستان ناامید نشین همچنان واسه پری دعا کنین ممنونم از همه مخصوصا مهتاب جون سلام دوستاي گلم ديگه روزشمار كنكور شروع شده فقط 10 روز ديگه مونده براي همه كنكوري ها دعا كنيد مخصوصا واسه پري خودمون در تمام زندگی آموخته ام که:
دست این فاصله ها

هیچکس
در فاصله ی من و آنجا که تو بودی
باران های بسیار آمدند و شستند
هر چه بود
...
باران های بسیار
باران هایی که چیزی به جای نگذاشتند
دارند هنوز می بارند
در فاصله ی من و آنجا که تویی.
گاه یک سنجاقک 
روزها پر و خالی میشوند
مثل فنجانهای چای در کافه های بعدازظهر
اما...
هیچ اتفاق خاصی نمیافتد...
مثل این که مثلا تو
ناگهان...
در آنسوی میز نشسته باشی...!
خــــدایــا دیـدی؟؟!!!
کلی بـــــــاران فرستادی...
تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی...
من کـــه گفته بـــودم لکه نیست...
زخــــــــــــــــــــــم است،زخـــــم..!
"دوستت دارم" را هم به "من" میگفتی هم به "او"

درخت ها مرا به یاد تو می اندازند!
من هر روز تلاش میکنم که فراموش کنم
رد پاهایم را پاک میکنم 
جاده هنوز خیس است
حرفهایت ،
بوی دوستت دارم می دهد
فكری برای چشم هایت بكن ...!
مـــن مــــــی روم !
تـــو مـــــی مــــانــی..
بــا دنـیــایـــی از خــــاطـــــرات . . .
راســتـــی آن روز کـــــه دلـــــداده تــو شــــدم یــادت هست ؟
از آن جــا بـــه بـــعــدش را پـــاک کــــن . . . !
هــر آهـنـگـی کـه گـوش مـیـدهـم ،
بـه هـر زبـانـی کـه بـاشـد ، بـغـضـم را مـیـشـکـنـد . . .
نـمـی دانـم . . .
بـغـضـم بـه چـنـد زبـان زنـده دنـیـا مـسـلـط اسـت !
پاییز می رسد ...
انار نیستم
که برسم به دستهای تو ...
برگ م
پُر از اضطرابِ افتادن ... !!!
.
ماندن به جای خود ...
حتی رفتن هم ... آدابی دارد
که تو ... ندانستی !

زندگی
![]()
![]()
لبخند بزن بی لبخند تو سال من نو نمیشود . . . !
از تنهایی گریزی نیست بگذار آغوشم برای همیشه یخ بزند
نمی خواهم كسی شال گردن اضافی اش را دور گردن آدم برفی
احساس من بیندازد
راستش را بخواهی فاجعه ی رفتن او چیزی را تکان نداد
من هنوز هم چای میخورم.....
سیگار می کشم.....
کار می کنم.....
قدم میزنم.....
هستم اما.....
تلخ تر ...
تنهاتر ...
بی اعتمادتر....
این بار من سکوت می کنم ،
تــ ـ ـ ــو از من بگو ...! 
۲-این روزهـــا ...
برای تـنـهــــــا شـُدن ،
کـافـیـسـت ... کمی صـادق بـاشی !!!
مجـازی شـادیـم ...
مجـازی عـاشـق می شیـم ...
مجـازی همـدیـگـه رو دلـداری می دیـم ...
امــــــا ...
واقـعـی تنـهـایـیـم !
واقـعـی درد می کشیـم !
واقـعـی از عشـق هـای مجـازی لطمـه می بینـیـم ...
بدجور دلم گرفته... زمستونو دوست ندارم...![]()

یـــــــــادش بخیــــر،
قهـــر می کردیم تـــــــــــــــــا قیامتـــــ!
و لحظه ای بعد
قیامتــــ می شد...
![]()
چیزی نمی توانیم بگوییم . نه اینکه آزادی
چرا داریم ، مشکل اینجاست که آزادی پس از ![]()
![]()


پری![]()
1. دریا را با کدام یک از تیره، شفاف، سبزویژگی های زیر تشریح می کنید؟
آبی ، گل آلود
2. کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟
دایره، مربع یا مثلث
3. فرض کنید در راهرویی راه می روید. دو در می بینید، یکی در ۵ قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو و هر دو در نیز باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است، آیا آن را برمی دارید؟
بله، خیر
4. این رنگ ها را ترجیح می دهید چگونه اولویت بندی شوند؟
قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید
5. دوست دارید از نظر ارتفاع در کدام قسمت کوه باشید؟
6. در ذهنتان اسب چه رنگی است؟
قهوه ای، سیاه یا سفید
7. طوفانی در راه است، کدامیک را انتخاب می کنید؟
یک اسب یا یک خانه
پاسخ ها :
شفاف: به سادگی قابل درک.
سبز: آسان گیر و بی خیال.
گل آلود: آشفته و سردرگم.
2. دایره: سعی می کنید طوری رفتار کنید که خوشایند همه باشد.
مربع: خودرای و خود محور هستید.
مثلث: یک دنده و لجباز. (اندازه اشکال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد)
3. بله: شما آدم فرصت طلبی هستید.
خیر: آدم فرصت طلبی نیستید.
4. این سئوال، اولویت های شما در زندگی را مشخص می کند.
قرمز: شهوت و دلبستگی.
آبی: دوستان و روابط.
سبز: شغل و حرفه.
سیاه: مرگ.
سفید: ازدواج.
5. میزان ارتفاعی که انتخاب می کنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد.
6. قهوه ای: فروتن و خاکی.
سیاه: غیرقابل پیش بینی و سرکش و هیجان انگیز.
سفید: برتر و مغرور و تاثیرگذار.
7. این سئوال، اولویت های شما به هنگام مشکلات را تعیین می کند.
اسب: همسر.
خانه: فرزندان.
پری![]()
چون پنچ تاییی میرفتن مسافر کشی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام به همه ی دوستان ولباگی
![]()
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگرده میگه:
- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زيبا ادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن كه مي تونه شروع جريانات خيلي جالبي باشه رو جشن بگیریم !
و بعد خانم زيبا با لوندي بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حاليكه زير چشمي اندام خانم زيبا رو ديد مي زنه درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن لبخند شيطنت آميزي مي زنه در جواب می گه :
- نه عزيزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشيم !!!


پری![]()
پری![]()
![]()
![]()
راستشو بخواین من با رمز خودم نمیتونم بیام تو وب نمیدونم چرا
چند وقتی که مهتاب نیست با رمز مهتاب میام مطلب میزارم اسممو زیر متن ها قید میکنم
![]()
احتمالا سال دیگه همین موقع باز کتکور دارم![]()
![]()
![]()

رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد
ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه،
و بالاخره، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم.
آموخته
ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد،
همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي.
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد.
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند.
آموخته
ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من
بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
| Design By : Night Melody |











